
بهمن پارسال رو هیچ وقت یادم نمیره. فقط سمیرا فهمید حالمو.. کامنت خصوصی گذاشت "ناراحت نشی ها فلان اتفاق برات افتاده:*" فقط گفتم آره و خاستم نگاهش به من عوض نشه.شد یا نشد بیخبرم. ی نفر دیگه وسط خوردن غذای تند گفت من حس میکنم ی چیزایی رو اگه چیزی نمیگم واسه اینه که میخام خودت بگی و من اینقد حالم بد بود"مث ترک کردن معتادا شاید مثلا" که فقط اشکم اومد دم مشکم. اما بعدها حرف زدم جواب:| دلسوزی!دلداری،کمک،راهکار!!! هر چی بود خیلی شایان بود. حداقل خودش متوجه شد که نمیتونه بهم کمکی بکنه. بعدترها حرف زد.ک م...
ادامه مطلب
ممنون از مهری جانمان بابت: _قرار شبانه و خوشی دیدارش _دیدار امروز و معطر شدن نفس هام(قسمت بود بریم حرم) _سوتی خریدش و ریسه رفتن من _خوش گذرونی چند ساعته و گفتن خاطره ها و خندیدن های مداوم و رفع دلتنگی هفته ها ندیدنش _چه روز خوبی بود امروز^_____^ ...
ادامه مطلب
درد جسمی بماند آدم باهاش کنار میاد افکار مشوش رو باید چکار کرد:/ گاهی اونچیزی که میخای نمیشه:) فقط باید صبر کرد ی کوچولو... بالاخره میشه:)) بالاخره میرسه... با همون حس خوب همیشگی^____^ من آدم صبوریم^_________^ پی نوشت:خاموشی کیستی؟ :/...
ادامه مطلب