نگاشون که میکنم مثل منن. در ظاهر متاهل دو تا بچه دارن خونشون همین دور و بره.ساده پوشن. راحت میگیرن همه چیو.
اما اخلاقا ی فرقایی هست.
مثلا اردو رفتیم شازده نزدیک بود غرق بشه:/ (پاره استخون مامانشه اینقد ک ضعیف و لاغره خخ) من اخم کردم.اخم حساب کار دستش بیادا.. بعد مهری نزدیک بود بکشه بچشو که چرا کار خطر ناک کرده،یعنی قبل غرق با بعد غرق شدن فرقی واسه بچهامون نداشت خخخ. بعد مامان علی به علی گفت خوش گذشت پسرم:|||||||||||||
مثلا نهایت اینترنتشون تلگرامشونه:/ هفتصد تا کانال و گروهم ندارن.وبلاگم ک هیچ:/
نگاشون میکنم
دوستای خودمو میبینم که پاناکوتا و 5 مدل غذا درست میکنن برای خانواده خودشون یا شوهرشون یا هر مهمون دیگه ای.بعد من نهایت ی غذا با سالاد و زله بذارم تو سفره اونم بدون تزیین.
یادمه شوهرم ی جا کار میکرد بعد میگفت:پسر صابخونه که سرباز بود اومد و سفره تو نیم ساعت حاضر کرد فک انداز:/ جا داره بگم عجب مرد هنرمندی:/
حالا این وسط حس میکنم که حس زندگی ندارم.نه واسه چند مدل غذا پختن واسه هیجانی که دارن واسه علاقه ای که دارن.واسه حسی که به زندگیشون دارن.
حس میکنم فقط یک گوشه افتادم بخاطر دلمشغولی که حقم نیست.سهمم نیست....اما.. دله دیگه:((
+دل به درد میاد وقتی همه زندگیتو بگی و ...
++ماهی رو حذف کردم چون توان دل شکستگیهامو نداشت.برگشتم پارک مجازی:) باشد که خودم باشم و خودم:)
ما را در سایت 31● دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 39