
+هیچی نگفتن منم مث بیخیال ها فسقلا رو گذاشتم و رفتم.وقتی برگشتم ...xa0 پدرم قلبش درد میکرد .. که اگه میدونستم نمیرفتم چ برسه به اینکه 4 ساعت دو تا فسقل رو پیش شون بذارم.تا بتونه استراحت کنه. +چرا وقتی پزشک میگه به خودت فشار نیار گوش نمیدن:| حالا 4 تا درخت و گل خشک شده باشه تو حیاط :/ بهتر از اینه ک خودش اذیت بشه و ما بچها روانی ک چی شد و چرا شد و چرا مواظب نیستن:/xa0 +صبحم عالی گذشت^_^ اما ظهر و این خبر و تصمیم رفیق جان مبنی بر رفتنش و غرغر شنیدن و........ ++++++عصبی بودنم معلومه یا بیشتر توضیح...
ادامه مطلب
امروز ی روز عجیبی بود حتی نمیدونم چ اسمی روش بذارمxa0از صبح تا همین الان نوسان داشتم بین خوشحالی و ناراحتی و ذوق مرگی و خشمگین شدن.خوشحالیم با به دست آوردن اطمینان تبدیل به ناراحتی شد.یجورایی ذوقم واسه امروز کوووور شد. عصبانیت های پیاپی که به سمتم حمله ور شده بودن و فقط باید یکی مثل ی دوست ناگهانی برسه و تو رو توی شوک خوب بودنش بذاره.که خیلی مختصر بهش بگی xa0برنامت چی بوده و چجوری و توسط چ کسی بهم خورده و دلداریت بده و ریسه بره از خنده:| ظهر فکر کردم بهتره آروم باشم.اتفاقیه ک افتاده و کاریش نمیش...
ادامه مطلب