
بهمن پارسال رو هیچ وقت یادم نمیره. فقط سمیرا فهمید حالمو.. کامنت خصوصی گذاشت "ناراحت نشی ها فلان اتفاق برات افتاده:*" فقط گفتم آره و خاستم نگاهش به من عوض نشه.شد یا نشد بیخبرم. ی نفر دیگه وسط خوردن غذای تند گفت من حس میکنم ی چیزایی رو اگه چیزی نمیگم واسه اینه که میخام خودت بگی و من اینقد حالم بد بود"مث ترک کردن معتادا شاید مثلا" که فقط اشکم اومد دم مشکم. اما بعدها حرف زدم جواب:| دلسوزی!دلداری،کمک،راهکار!!! هر چی بود خیلی شایان بود. حداقل خودش متوجه شد که نمیتونه بهم کمکی بکنه. بعدترها حرف زد.ک م...
ادامه مطلب
+هیچی نگفتن منم مث بیخیال ها فسقلا رو گذاشتم و رفتم.وقتی برگشتم ...xa0 پدرم قلبش درد میکرد .. که اگه میدونستم نمیرفتم چ برسه به اینکه 4 ساعت دو تا فسقل رو پیش شون بذارم.تا بتونه استراحت کنه. +چرا وقتی پزشک میگه به خودت فشار نیار گوش نمیدن:| حالا 4 تا درخت و گل خشک شده باشه تو حیاط :/ بهتر از اینه ک خودش اذیت بشه و ما بچها روانی ک چی شد و چرا شد و چرا مواظب نیستن:/xa0 +صبحم عالی گذشت^_^ اما ظهر و این خبر و تصمیم رفیق جان مبنی بر رفتنش و غرغر شنیدن و........ ++++++عصبی بودنم معلومه یا بیشتر توضیح...
ادامه مطلب
ممنون از مهری جانمان بابت: _قرار شبانه و خوشی دیدارش _دیدار امروز و معطر شدن نفس هام(قسمت بود بریم حرم) _سوتی خریدش و ریسه رفتن من _خوش گذرونی چند ساعته و گفتن خاطره ها و خندیدن های مداوم و رفع دلتنگی هفته ها ندیدنش _چه روز خوبی بود امروز^_____^ ...
ادامه مطلب